تبليغاتX
گل نرگس
این روزها دیگر دلم نمی گیرد

                     دلم از داغ هم نمی گیرد

باید از نو نوشت و عاشق شد

                      غرق اندیشه و شقایق شد

باید عاشق را به خاک انداخت

                       عاشقی را کمی جلو انداخت         

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:39  توسط بهناز | 
دیگر طاقت ماندن ندارم

به هزار زحمت تا الان ماندم

می دانم با رفتنم همه چیز را خراب می کنم

غرورم می شکند ولی دست خودم نیست باید بروم

لااقل با رفتنم خیلی چیزا رو ثابت می کنم

 بالاخره به روی گونه ای می لغزم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 13:5  توسط بهناز | 
احساس سبکی می کنم

حس پرنده را حالا می شود فهمید

این جا همه چیز سفید است و پاک  

وای خورشید چقدر زیباست 

راستی اینجا کجاست؟

ناگهان سنگین می شوم

 آه... من خواب بودم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:25  توسط بهناز | 
دلم گرفته از این همه فاصله از این همه سیاهی مطلق

چرا باید قصه دخترک کبریت فروش واقعی باشد

ای خدا پس چرا باران نمی بارد که شیشه های بخار گرفته مانع دیدن شود

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:25  توسط بهناز | 
یه بچه از کوچیکی دوست داشت وکیل  بشه چون وکیل های  

تو فیلم ها همیشه از مظلوم ها دفاع می کردن و

آدم خوبه تو فیلم ها بودن چند ماه بعد دیگه اون پسر بچه دوست

نداشت وکیل  بشه چون موقع جدا شدن پدر مادرش وکیل باباش

حواسش نبود که که اون بچه مامانش رو خیلی دوست داره

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:56  توسط بهناز | 
کاش قطره  بارانی بودم که از دل آسمان می آمدم و به دل خاک می رسیدم

یا کاش دانه ای بودم که از عمق زمین بیرون می آمدم 

یا موجی که نرسیده به ساحل باید برگردد ...

هر چه بودم این نبودم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:1  توسط بهناز | 

چیست این زندگی ؟ این رسم دیرینه بی معنا  

این تحرک این رمیدن این همه شوق و تلاش و انتظار آخر چرا ؟

 این همه جنون زندگی برای هیچ ؟

کی پایان می پذیرد این کابوس وحشتناک تکراری ؟

کاش می شد پاک شود نقش ما از این آینه ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:45  توسط بهناز | 
دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودند
از من و هرچه در من نهان بود
می رمیدی
می رهیدی
یادم آمد که روزی در این راه
ناشکیبا مرا در پی خویش
میکشیدی
میکشیدی
آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظه تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را
باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گر چه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو؟

 

..فروغ فرخزاد..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 13:52  توسط بهناز | 
آفتاب است و بیابان چه فراغ
نیست در آن نه گیاه و نه درخت
غیر آوای غرابان دیگر
بسته هر بانگی از این وادی درخت
در پس پرنده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه
 چشم اگر پیش رود می بیند
آدمی هست که می پوید راه
تنش از خستگی افتاده ز کار
بر سر و رویش بنشسته غبار
شده از تشنگی اش خشک گلو
پای عریانش مجروح ز خار
هر قدم پیش رود پای افق
 چشم او بیند دریایی آب
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیندخواب...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 13:58  توسط بهناز | 
 بی صدا شب تا سحر
یاران خود را خواند و گرد آورد
جا به جا
در راه ها
بر شاخه ها
بر بام گسترد
صبحگاهان
شهر سرتا پا سیاه از تیرگی های گنهکاران
ناگهان چون نوعروسی در پرندین پوشش پک سپید تازه
سر بر کرد
شهر اینک دست نیروهای نورانی است
در پس این چهره تابنده
اما
باطنی تاریک دودآلود ظلمانی است
گر بخواهد خویشتن را زین پلیدی هم بپیراید
همتی بی حرف همچون برف می باید
 

..فریدون مشیری..

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 13:42  توسط بهناز |